تبليغاتX
من به ندرت پيش مي آيم
صداي زنگوله ي گوساله در خيابان هاي شلوغ...
 

 

حرف زياد است،زياده حرفي نيست............

 

 

براي آن دو چنار عزيز هفت غار  .... 

 

باید بزنم به کوه ،تنها بزنم

تا با دل خویش حرف آنجا بزنم

هر جا بزنم ندارد اشکال اما

مردم نپسندید که در جا بزنم

و

بغضی همه خفته در گلو با من بود

یک شهر سخن های مگو با من بود

دیشب من و او پلک به پلک وباهم

تا پلک زدم نه من   نه او بامن بود

 

از شهر خبر برایتان آوردم

سوغات سفر برایتان آوردم

گفتيد شراب كهنه از شهر بيار

من خون جگر برايتان آوردم

وغزل

از كودكان بخواه كه بازي رها كنند...

 

مردم تمام رو به تماشا بیاورند

هر کس چراغ داشت به اینجا بیاورند

 

فانوس های شهر تمام است نفتشان

رفتند مردها نفسی جابیاورند

 

با دختران بگو همه خورشید بر کُنند

با مادران بگو غم خود را بیاورند

 

از کودکان بخواه که بازی رها کنند

اسباب بازی ازدم لا لا بیاورند

 

میدان شهر را همه پرچم بیفکنند

نقشی دو باره سرخ به دنیا بیاورند

 

شيران شرزه دور وبر بيشه صف به صف

دندان تيز رو به هيولا بياورند

 

لبخند را بگو به تو فعلاً اميد نيست

ابروي خشم بايد  حالا بياورند

 

از صخره ها عظيم ترين، پر خطر ترين

امواج پر خرووش ز دريا بياورند

 

لوطي هر آن چه مانده و طوطي هرآن كه هست

نطق ورجز اشاره و ايما  بياورند

 

از شيخ ها بخواه كه در قاب نقره كوب

تمثالي از عدالت مولا بياورند

 

توهين به هيچ كس نشود از گذشتگان

آتش كه هيچ ...اندك گرما بياورند

 

 

حالا تمام جمع شدند آنكه نيست را

با هر رسانه اي كه شد اينجا بياورند

 

تا آن كسان كه لقمه ي ناجوور خورده اند

آنقدر  هو  كنيم كه بالا بياورن

                                         

                                           سروده شد در ۱۵آذر۸۶   ايمانكرخي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:30  توسط ایمان کرخی  |