درود بر رفیقان دیر و زود
۵۵ روز پیش با شما خداحافظی کردم تا ۵۵ روز بعد حالا ۵۵ روز بعد از ۵۵ روز قبل است ومن تازه شدم
سلام ای شب معصوم/سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را/
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی/
ودر کنار جویبارهای تو ارواح بید ها/ارواح مهربان تبر ها را می بویند/
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آ یم....
فروغ
این غزل تقدیم شود به انسان متمدن معاصر ، امید وار نیستم خوشش بیاید!
جشن الفاظ پاک را به عزا بنشان در سیاهجامه تنی
خون بشور از لبان بوکسور ها، تن بدزد از تنان در کفنی
کارگر های بند خشم وغرور یا اساطیر کارخانه ی درد
مفلسان غنی مقابل زووور زوور گویان برتر بدنی
نرخ لبخند در تصاعد اشک خون و خاک به هم درآمیزان
قرن خوبان پیکر آویزان بر سر دارهای بی علنی!
قرن ماشین دودی معتاد، قرن شیشه، کریستال ، مواد
روز شب مند ،عصر بی روزن،مرد بی زن، جهان بیوه زنی
پاکی واژه ی مقدس «واااق» «سگ اصحاب کهف آدم شد!»
روی انسان واژه گون کم شد،پیش اصوات تلخ = بد دهنی
بوی ادرار پشت تیر درخت ...نقطه چین روی برف های سپید
ادعای تمدن ولبخند از دهن ّ قورباغه ی لجنی !
قرن نقض حقوق گلدان ها جنگ نان در مصاف دندان ها
جنگ بی سرصدای جنگل ودود، قتل آسوده، کشتن مدنی!!!
تخلیه یّ چاه ذهن از کلمات یا ر شیرین وشنگ خوش حرکات
سر فرهاد گرم بنگ هزااار شغل شیرین تلخ چاه کنی
حرف شو، واژه شو، مصیبت باش بر سر دشمنان ببار چو تیر
ناگزیر از حماسه سخت بتاز بگریز از محیط ما و منی
مرغ های دو زرده خسبیدند پیش انسان شهوت آلودی
چشم مست خروس ها ...خونین پیش قانون مردی و دو زنی
بس کن این سیل واژه را دِ ببند کلَفت را سگ سفید کثیف
بگذار آفتاب سر بزند از بلندااای کوه خود شکنی.........
ایمانکرخی/۱۳/بهمن/۸۴
برای تو که هیچ گاه نخواستی بدانی...
با ابرها گذشته ای از اقیانووس
سان دیده ای جنگل های استوا را
ومن از دور برای هوا پیما دست تکان می دهم
*
به چادر گلدارت می خندند؟ پسران نیو یورکی؟
غصه نخور رعنا
اصلاْ مهم نیست ماشین های لوکس عاشقت شوند
تو از اقیانوس وجنگل گذشته ای
از آب وسبزینه
حال آنکه من هییچ هواپیمایی را از نزدیک ندیده ام
*
۲۱ بهار از من گذشته است
اما هنوز متولد آبانم
شیشِ هشتِ هزارو سیصد وشست و۳
قلبم اگر شیش وهشت می زند مهم نیست
میگویند استرس دارم می ترسم رعنا
ازدست های سیمانی
که سردیس مرمرینت را خاکستری خیس کند
کابووس دیده ام
اجنه به خوابم می آ یند
مرا ببخش
بدگمان نیستم به هیچ گلی شک نکرده ام
فکر بد نکن هنووز تنهایم رعنا...
*
گاو امیر آقا آبستن است
بوقلمون ماده جوجه های مرغ را مادری می کند
مرغ ها آنفولانزای انسانی گرفته اند!
سید وپسرانش هنووز سهم آبمان را می دزدند
درخت های گیلاس ماغ می کشند ماااغ
فردا علی الطلووع علف های هرز را خواهم کند
*
شنیده ام خیابان آنجا بی تفاوت است ویترین هایش
چشم آدم را می زند
مهم نیست زبانشان را نمیدانی
بابا بزرگ میگوید:
بنفشه ها همه جای دنیا به یک لهجه می رویند
دلت نگیرد ولی غمگینم رعنا...
بعد از تو
در آبادی
پیر مردی سالهاست
از جوان تر ها می پرسد:
آیا در نیو یورک هم بنفشه می رو ید؟
ایمانکرخی/۱۳/اسفند/۸۴