تبليغاتX
من به ندرت پيش مي آيم
صداي زنگوله ي گوساله در خيابان هاي شلوغ...
                                                       ( «...» )

                                     نه هر که چهره برافروخت دلبری داند....

قصد به روز شدن نداشتم به این زودی ها که نگذاشت الطاف دوستان ومحبت ها وبهتان ها و

تدبیرهای عجولانه ی کسانی که با روضه خوانی ـ که شگرد اعراب بوده وهست ـ  دلهای بی گناه را نرم

 میکنند ومظلوم نمایی های اغراق آمیز وگول زننده ی شاعر نماهایی که هنوز در بند

 جنگ های قبیله ای انسان نخستین مانده اند واین جنگل را   ایالت بندی   کرده  بوفالو های ساده را 

 به جان هم می اندازند تا برای شام ماهی بگیرند از آب گل آلود...

نمیخواهم جبهه گیری کنم ، که گربه ها را دیده ام  موهایشان سیخ میشود هنگام مقابله

وعقرب ها را که چگونه چنگک هایشان را به حالت جنگ بالا می آورند،

 به خدا دوستان  !   آن ها که فکر میکنند، که فکر میکنند! مرا مجبور به نوشتن این چیز ها کرده اند

 که دوستانی که مرا از نزدیک میشناسند میدانند   حتی اگر لازم باشد  از سوسک ها  ومگس ها نیز

عذر خواهی میکنم و از لیمو شیرین  اجازه می گیرم برای قاچ کردن....

    به دلایلی این سخنان رانده شد   بعضی ها در جریان نیستند وامید که زود قضاوت   نکنند وکسانی که در جریانند خود خواهند خواند حدیث مفصل از این مجمل...  

با شعر هایی از عمویم  عباسکرخی، پدرم مرتضی کرخی، خواهرم فاطمهکرخی  وخودم تا ۵۵ روز دیگر

هستم که موشی ام سخت گیر وکارهای ناکرده  بسیار است در عالم وجود ، با آن عظمت که نمی دانیم.....

 

غزل از عباسکرخی

یک نفر روی زخم های دلم  پیرهن می درید...می رقصید

با دو پای بریده در طوفان  تند تر می دوید ...می رقصید

 

یک طرف دشمنی اهورایی  قطعه های مرا  کفن  می کرد

یک طرف دوستی برادر وار  با نگاهی پلید   می رقصید

 

پیرهن پاره پاره می کردند  با شراب استخاره می کردند

یک طرف مولوی غزل می خواند یک طرف بایزید می رقصید

 

دف ونی آتشی به پا کردند  باربد را به مجلس آوردند

حافظ از ترک ماهرو می گفت  حضرت بوسعید می رقصید

 

هیجان های آن شب شرقی  آنقدر ساده بود ورویایی

که درآن محفل تماشایی  هر کسی  می رسید می رقصید

 

القرض بی قراری مارا  داستان خماری  ما را

هر کسی میشنید می خندید هر کسی می شنید می رقصید

 

 

دوبیت با لهجه ی نیشابوری از مرتضی کرخی

   دکترا  پا تِره هرجا نذرن                 

     لا اقل روی دل ما نذرن 

        شکم ماره اگر که چاک مدن

         قیچی وچاقو تره  جا نذرن! 

 

غزل طنز اجتماعی با لهجه ی نیشابوری از مرتضی کرخی

که البته برای سهولت  کار خواننده ی محتر م کمی تغییر داده شده

 

غصه وغم های عالم نقد بازاره رفیق

 قیمتای  جنسا همش  ور ما زور باره رفیق

 

جنساشَ رْ  قایم  منن  تا خون مارَ خشک کنن

تقصیر سر مایه دارایْ مردم آزاره رفیق

 

خَنه یی  گنبدی  دَ رُم  وَ  مزارا  ممنه

از لته  پو ته  پوره  تل یک انباره رفق

 

شک درم سه قسط  و  رد  افتیه  یم یا بیشتره

شک قسطایْ  خنه مه بین سه وچاره رفق

 

ادعا کردن که خرجی ورنداشته تا حاله

ماست  خیکی شرْ مگن پنیر  بلغاره رفق!!!

 

مگمش  چه کار منی؟ لیسانس تم  گروفته یی؟

 کوچه هاره  گز منی ...ایم  که خودش کاره رفق!

 

بعضی  هارْ  سلام  منی   کله شره  میجنبونن

هر کی مرسه  اینگاری از ما طلبکاره  رفق

 

فلانی  چکای  قلابی شه  ور ما مندازه

او معلمه اخیر  یا کلا برداره  رفق؟

 

مثل یک دریای خونه قلب ما بی چره ها

هرکی مرسه  ورمگه  کرخی  چی بیعاره رفق

 

 

غزل از فاطمهکرخی

زنجیر باد را به صدا در می آورد

سرما دوباره اشک مرا در می آورد

 

باران وباد یکسره بر شانه های بید

اورا به رقص پیش خدا در می آورد

 

یا دوره گرد پیر که از کیف زخمی اش

مرهم برای آینه ها درمی آ ورد

 

سیگار مرده گوشه ی لب های کاج پیر

کبریت را  ز  جیب هوا در می آ ورد

 

مادر بزرگ از ته صندوق کهنه اش

 پیراهنی به رنگ عزا در می آ ورد

 

حالا بخواب رستم واز ماجرا بخوان

دنیا به جای مرگ  برادر می آورد!

 

تابوت خسته، بوی گلاب وصدای باد

نه ! او نمرده است 

                      ادا در می آورد......

 

به حادثه ی قطار نیشابور که بیش از هزار کشته بر جای گذاشت  وهواپیماهایی که سقوط

کرده شدندوخواهند شد هر سال بیشتر......................................................

غزل

با حلقه های دود ور می رفت  از چشم هایش دار  می بارید

انگار اشکی چون طنابی خشک از سقف آب انبار می بارید

 

انگار دنیا توی ضبطی سرد  روی نواری سرخ می رقصید

انگار ازدندان این مردم   بارانی از «انگار»  می بارید

 

چشمان ما از پنکه ای بی حال  بال مگس ها را به باد انداخت

سیمرغ ها ناگاه ترسیدند  از آسمان   انکار می بارید

 

جایی که آدم خانه اش بر دوش...جایی که طوفان حاکم پاییز...

جایی که بر مغز جوان ضحاک  باران زهر مار می بارید

 

آدم به قطب غم فرود آمد آتش به  گرمای تنی در برف

گرمای تن در برف میپژمرد  دنیا به آدم زاااار می بارید

 

آتش خدایی بود در گندم   جنگل پس اندازی پر از هیزم

آتش خدایان را تلف می کرد   وقتی به گندمزار می بارید

 

گفتند: بزم لوطیان شیرین!   یاران سلامت باد سر دادند

خونابی از سیمان ودرد اما   از کوزه ی خمار می بارید 

 

بارانی از این دست بارانی  بر بام ها هر روز میبارد

آن روزهای رفته این باران  سالی فقط یک بار می بارید

                                            «   ایمانکرخی   »

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:34  توسط ایمان کرخی  |