«یاهو»
درود برخشکسالی که آبها را زلال می کند،درود بر فاصله که نزدیکی می آورد.
خیال نکنید نوشتن خیلی شهامت می خواهد ، یک نفر را می شناسم که به راحتی حرفش رامی زند بی آن که
شبهه ای پیش بیاید یا تفکری ناجور وجود را بیالاید ـحتی حرف هایی راکه هرگز نمیشود گفت میتواند بگوید به راحتی به راحتی میتواند گفت حرف هایی را....
هوَ مسرورٌ مِن زیارت دوستان کهن و نو درگریزی آهوا نه فی الطوس المقدس...که تجدید انرژی بود بر ادامه کندن بیستون ونسپردن گوش به خبرهای تلخ ناگهان کذب تا باز نماند از کندن این بار در رسیدن به آن سوی
کوه!
کسی را می شناسم که حرف هایش را به راحتی می زند بی آن که شبهه ای پیش بیاید و بی آن که تو نفهمی
رندانگی ذاتی اوست دیوانگی در عصیان کلماتش مشهود است...
کسی را میشناسم که میفهمید هم را... کسی که تنها غمش این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ور نه غم نیست که از عشق تو رسوای جهان است...
چون واژه ها شراب شدی مثل خم شدم
درخویش ۴سال پیاپی پلم شدم
آن شب برای لحظه ی کوتاه تا ابد
در"ازدحام کوچه ی بن بست " گم شدم
«ایمانکرخی» سمرقند! جمعه ۲۵/ آذر /۸۴
میخواستم عاشقانه ای بنویسم برایتان اما فردموشه از جنگ باز گشته و قریب ۲ماه است که میخواهدبا شما
درد دل کند ،از آنجا که من وجامعه ی آلمان به او مدیونیم به ۲ بیت بالا بسنده می کنم از عاشقانه ها....
میبینمت از نزدیک،تافعلاً رفیق...
فرد موشه۲
یک عمر زندگیْ تو وصابون حباب ها
با خرت وپرت های تهِ جوی آب ها
یک خانه ساختید تو وهمسرت به زور
درعمق بی عبور ترین فاضلاب ها
جایی درون بشکه ی قیری که سال پیش
پیداش کرده بودی از شهر خواب ها
آغاز زندگی تو با عشق ثبت شد
بی دغدغه بدون غم و اضطراب ها
یکدفعه قرض وقوله تو را آش ولاش کرد
یکدفعه عشق گم شد لای حساب ها
خوشبختی تو مال طلبکارهات شد
فقر وفلاکت از تو و ماشین حساب ها
دنبال وام مسکن در بانک ها پلاس
با هشت بچه موش ، اسیر سراب ها
باهشت موش اسکلتی گشنه و نحیف
با خرج و دخل مدرسه ،کیف و کتاب ها
تو موش برگزیده ی آن سال ها شدی
در رشته ی مهندسی خوش نقاب ها!
باطرح خنده ای که دروغی فجیع بود
راضی شدی به حسن همین انتخاب ها
تا این که عضو انجمنی نو بنا شدی
در صنف بی شکایت خانه خراب ها
شش بچه ات شهید نوامیس خود شدند
در جنگ با قبیله ی گربهْ عقاب ها
تو داغدار راضی این ماجرا شدی
تقدیر شد جواب تو در ذهن قاب ها!
با هیچ کس گلایه نکری که روزگار...
تقدیرنامه داد به جای جواب ها
...شش بچه موش ناز من از جنگ مرده اند
سودش رسیده است به موءمن مءاب ها!!
دنیا برای من شده زندانی از حباب
دشمن شدند با من تیغآ فتاب ها!
ـبامن که تووی سینه پر ار ترکش است ودرد
هیتلر! جواب پس بده دوران عوض شده است؟!
من آمدم دوباره فرد موشه ی بزرگ
انگار نقش ورنگ خیابان عوض شده است
انگار خانه ها همه تغییر کرد ه اند
تیپ ولباس جنگ جوانان عوض شده است
لبخند از لبان "هلن" همسرم کجاست؟؟
طرز نگاه مهر عزیزان عوض شده است
میدان همان وکوچه همان است و گم شدم!
تاریخ! نام کوچه و میدان عوض شده است
در قهوه خا نه هییچ خبر نیست از کسی
گویی مرام گرم زمستان عوض شده است
آقا پسر ببخش که... این آدرسْ کجاست؟
این ابتدای فصل غریب ملال بود
موش جوان به حرف فرد اعتنا نکرد
در حالِ با تن تلفن عشق وحال بود
با"گرل فرند" تازه ی خود گرم گفتگو
تووی صداش شهوت یک سیب کال بود
می گفت : نازنین ...گل من دوستم بدار!
معلوم بود دخترکی نو نهال بود
معلوم بود... لهجه ی الفاظ دخترک
مثل نگاه ناز عروسک زلال بود
ازدکه سر به زیر فرد موشه دور شد
از هییچ کس نشانه نپرسید . لال شد
تووی سرش فقط رژه می رفت توپ وتانک
معنای عشق تووی دلش قیل وقال شد
از معرفت کمال کسی جابه جا نشد
هر تن که چهره داشت تنی باکمال بود
سرگیجه رفت از دهنش کف به راه شد
یک عمر رووی گرده ی دنیا وبال بود!
خواب وخیال گرچه حقیقت نداشته است
این واقعیتی است که
خواب وخیال بود.
«ایمانکرخی» ۳۰/مهر/۸۴
غزل
باران گرم چشم دو ابرو روی شیار گونه ی خاموش
چسبیده بر تلاطم پاییز تقویم قرمز دو لب داغ
در برف جای پنجه ی روباه بر شیشه خیز ناخن خرگوش
من خواب گرد خنگ پریشان دنبال استکان نوازش
بگذار خواب عشق ببینم در رختخواب راحت آغوش
در جمع ما به خویش مگیرید این گربه های چاق برانند
یک روز مرگ عشق بریزند در استکان چای دوتا موش
فردا به شور وشوق نشینند بر کنده ی بریده ی خلقت
در سوگ موشهای فراوان با چشمها ی سرخ وسیا پوش
خودکار لای دفتر بسته افکار مثل خواب تو خاموش
سیگاربعد عربده روشن کبریت توی سطل فراموش
«ایمانکرخی» ۱۹ فرودین۸۳