«پیامی از اُشو»
پاکی ارزشمند است وارزشمند ترین موهبت زیرا ارزشها تنها در دلهای پاک می رویند.
در قلبهای ناپاک عشق محال است، خوشی غیر ممکن وارزش بی معنا.تنها پول معنا میابد وقدرت وشهرت.داشته هایی بی بها که مرگ همه را به کام نابودی می کشاند.
با قلبی سرشار از کرامت به سوی خداوند راهی شو، آنگاه موفقیت تو حتمی است.
غزل
رویای ناگها نی دنیای من شدی
مثل شبح بر یده ای از نای من شدی
پیچید درمدار سرم روح نام تو
لفاظ نام تو شدم آوای من شدی
روزی رسیدی از برکت از حضور محو
موضوع یک روند تماشای من شدی
هر روز شکل وروح کلامم دوبا ره شد
هر شب به یک طریق معمای من شدی
کشتی به آب داده شدم دسته گل که شد
مثل دو دست معجزه پیدای من شدی
ازآب مثل لاشه ی قویی گرفتی ام
مشغول عاشقانه مداوای من شدی
لیلای داستانْ تو شدم از جنون تو
از تو جنون گرفتم لیلای من شدی
ایمان به فصل سرد نیاورد پیکرم
از لحظه ای که حامی گرمای من شدی
«ایمانکرخی» ۱۹مهر۸۴
علی الحساب غزلی عاشقا نه می پرانیم که دوستا ن فکر نکنند ما را
دلی نیست!!!
غزل
نپرس ناز من از من چرا زده به سرم
نشد میسر من در سرای تو بپرم
سرم شده پرِ انگور و باغی از کلمات
وهر چه واژه نوشتم تو بود در نظرم
...وخا طرات تو که گیج می زند در من
که مانده بوی تو در کوچه ها ی مغز سرم
درآن تمام کبوتر درآن سکوت غریب
درآن دو چشم پرنده هنوز غوطه ورم
چهار قرن گذشت از نگاه تو آنروز
چهار سال عزیزم گذاشتی پکرم
کجا به دشت بنالد نی شکسته ی من؟
کجا قدم بزند گیوه های در بدرم؟؟
تو باکلاس تر ازعشق بوده ای و تو راـ
ـنشد که تور کنم با دوچر خه ی پدرم!
«ایمانکرخی» آبان ۸۴
« یاهُوَ»
درود بر تو درود برشما درودبر نوع بشر وتمام موجودات
حتی جامدات...
غزل
بوی ب ـ کمپلکس اطاقی مجردی
درتابه تخم مرغ غذا کم درامدی
ازدر درامدی که من و درس وزهرمار
ازخود بدر شوم که تو ازدر نیامدی
گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و از این مرددی
گفتم که در بیا یم و .. بدتر شدم سکوت
هرگز ندیده عاشق حالی به این بدی
بدترشدم که خانه ردیف است گل قشنگ
کم دارد این معاشقه الطاف ایزدی!!
هرچی که بود خاطره شد بوی چشمهات ـ
ـ پیچید تووی شعر چو پلکی بهم زدی
بند و بساط جشن عروسی فراهمت
بانو ضعیفه ای که به شعرش نیامدی
شعرش به تو نیامد لایق نبوده است
یک نوجوان خسته دل دیپلم ردی
پیچید ازسکوت مزارش درآسمان ـ
ـ بوی لطیف و صورتی گل محمدی....
«ایمان کرخی» آبان/۸۴
بر روی عاجها همه خاکستری سیاه
گردان فیل ضرب عزا تپ لگد به پیش
خرطومها ی دود قطاری کشید آه
آهی پراز بلور پرازبرف زیر برف
آهی غلیظ ازتن مرطوب کوه کاه
برخاست از بلندی شیپور دژ غریو
راهی شدند خیل فدایان پادشاه
تا صحنه ی نبرد پراز خون ومرده شد
تابند رخت مورچه ها زیر اشتباه ـ
ـ باسمٌ فیلهای غضب لات وپار شد
اصطبلهای کوچک اسبان بی گناه
تاریخ می دوید به دنبال موشها
باگربه های چاق وچشمان راه راه
خودکارهای نور نمی پس نمی دهند
انجا که عمق شاعر گشته ست عمق چاه
برگرد تووی ذهن خودم درزمان بعد
راحت بخواب اکنون ای شعر بی پناه...
«ایمانکرخی»
درود به شما دوستان که به زنگانی امید میدمید سعی دارم به جای پرحرفی
های بی دلیل غزل براتان بنویسم بیدلیل
اگر بخوانید خوشحال میشوم به هر دلیلی
فرد موشه ی ۲ ازجنگ جها نی
برگشته ومیخواهد ببیندتان............
کسی که می گویند ایما نش
آیا سلام؟؟
درود بر تو , درود بر شما,درود بر انسان درود بر نوع بشر....
* * *
به مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
ونوبت خویش را انتظا ر می کشیم
بی هیچ خند ه ای...!!!
« شاملو »
توغرب وشرق منطق هفت آسمانمی
زایشگر دو قطب خیال جهانمی
برپرده مسلٌمی از ابرها حکی
لحنی ملایمی , سکنات بیانمی
آسودگی تویی ولی آسوده نیستی
آرام نیستی ولی آرام جانمی
پر هیبتی مسلٌم محضی ,سواره ای
تکتاز کوه سختی رخش جوانمی
تو فرش دستباف زنان دهات شرق
پرگل ترازتفکر هر باغبانمی
بلبل غزل نوشت قفس عطرو بو گرفت
اینجامعطراست که بلبل زبانمی ...
« ایمانکرخی »شهریور۸۴
متچکرم ...